سلام به دوستان گلم
من اومدم با یه زندگی دوباره و یه سبک جدید از زندگی تقدیم به شما که تو این مدت منو تنها نذاشتین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:8 توسط بهناز |
كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم و ديگر كسی نگاه عاشقانه ای به من نمی كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسی به جز تو بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشی… كسی به جز تو لايق من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمی به من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسی نگاه بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم تا با دلی عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…! اگه روزی دل من به جز تو عاشق كسی ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان زندگی من است و پايان داستان عشق…! كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند می شود تنها برای تو است … من به جز تو به كسی ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو می باشم…! بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار كن! افتخار كن چنين عشق و همدمی نصيبت شده است ، عشقی كه تا ابد خواهد ماند… من مغرور شده ام ، مغرور عشقی كه به تو می ورزم شده ام، غرور من به خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو می باشد … غروری كه پايانش رنگ آغاز زندگی است… آهای عزيز من به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه عاشقانی كه ديدم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب كرده ام چون تو لايق آن هستی…! دوستت دارم تا آخرين نفس
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:22 توسط بهناز |
كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم و ديگر كسی نگاه عاشقانه ای به من نمی كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسی به جز تو بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشی… كسی به جز تو لايق من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمی به من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسی نگاه بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم تا با دلی عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…! اگه روزی دل من به جز تو عاشق كسی ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان زندگی من است و پايان داستان عشق…! كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند می شود تنها برای تو است … من به جز تو به كسی ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو می باشم…! بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار كن! افتخار كن چنين عشق و همدمی نصيبت شده است ، عشقی كه تا ابد خواهد ماند… من مغرور شده ام ، مغرور عشقی كه به تو می ورزم شده ام، غرور من به خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو می باشد … غروری كه پايانش رنگ آغاز زندگی است… آهای عزيز من به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه عاشقانی كه ديدم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب كرده ام چون تو لايق آن هستی…! دوستت دارم تا آخرين نفس
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:2 توسط بهناز |
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقاروخیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمیذاره خدا رو دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:35 توسط بهناز |
زن "ريحانه آفرينش" ، در طول تاريخ همواره مورد بحث و توجه بزرگان واقع گرديده و ديدگاه هاي مختلفي در مورد او وجود دارد.
در مطلب ذيل مختصرا سخن بعضي از بزرگان در بيان جايگاه، مقام و ارزش زن ارائه گرديده است:
رسول اکرم (ص) : بهترين متاع دنيا ، همسر شايسته است .
حضرت علي (ع) : دختر ، فرزندي است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربي .
3- امام سجاد (ع) : بهترين ِ فرزندان شما دخترانند .
امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .
امام صادق (ع) : بيشترين خوبي در وجود زنان است .
امام خميني (ره) : از دامن زن است که مرد به معراج مي رود .
علامه اقبال لاهوري : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمايشگر پاکي ، نمونه عطوفت و چشمه عنايت است .
لامارتين : منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود.
امرسون : تمدن چيست ؟ نتيجه نفوذ زنان پاکدامن است .
« شيلر » شاعر انگليسي : هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است .
ناپلئون : اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسي پرورش مي داد ؟
آناتول فرانس : زن رسماً مربي مرد و مهّذب اخلاق اوست .
ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .
گوته : زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است.
برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:6 توسط بهناز |
آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است *************************************** ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست . *************************************** هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا انقدر كوچيكه كه دوتا دل توش جا نميشه ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدانشو چون اين دنيا انقدر بزرگه كه ديگه پيداش نم کنی. *************************************** يک نصيحت: مواظب خودت باش! يک خواهش: اصلاً عوض نشو! يک آرزو: فراموشم نکن! يک دروغ: تورو دوست ندارم!!، يک حقيقت: دلم برات تنگ شده! *************************************** تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر ************************************* اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني ************************************************ دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند ************************************* عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . ************************************* همیشه باید عکس دوست پسرتو رو توی کیف پولت بذاری،هر وقت دچار مشکل بزرگی شدی، بهش نگاه کنی. اون وقت احساس می کنی هیچ کدوم از مشکلاتت به اندازه این یه دونه مشکلت نیست ************************************* آري آغاز دوست داشتن زيباست ************************************* دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است...... پس لعنت خدا بر این دنیا... *******************************
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست.
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست.
از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است...
اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت
تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:49 توسط بهناز |
سکوت چیست به جز حرف های ناگفته آیا دوباره من از پله های کنجاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟ سهم من پائین رفتن از یک پله متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست آن ها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند ای سراپایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار. صدای نی لبکی را شنیده اید؟ که از دیار پری های ترس و تنهایی به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها ولای لای کوکی ساعت ها و هسته های شیشه ای نور، پیش می آید؟ و همچنان که پیش می آید ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند و دست های کوچک بازیگرش از حس گریه می ترکند. وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آن گاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد من سردم. من سردم و انگار هیچ وقت سرد نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یار" آن شراب مگر چند ساله بود؟" ( یعنی شرابی که آن همه مرا گرم میداشت چنان که از فقدان آن این همه احساس سرما می کنم.( شراب عشق و محبت)) نگاه کن که در این جا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند.(ماهیان رمزسفر و عبور هستند) من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.( چون صدف جزصدای مبهم اعماق دریاها رو منتقل نمیکنه) خطوط را رها خواهم کرد شکل جسمانی، حیات را رها خواهم کرد. و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد حساب سال و ماه و هفته را نگه داشتن که از علایم زندگی است و از میان شکل های هندسی محدود جسم، حیات و لوازم زندگی به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد به پهنه هایی از وسعت که محسوس هستند، به پهنه های محسوس وسیع از قبیل تخیل، خاطرات،مراد زندگانی روحی و معنوی است. من عریانم، عریانم، عریانم و بی پیرایه صادق هستم و در این لحظه های حقیقت، در من دروغ و فریبی نیست. مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم مثل فواصل کلمات محبت آمیزو عاشقانه از فریب و ریا تهی هستم، صادق و بی پیرایه هستم. و زخم های من همه از عشق است و به دلیل همین عریانی(صداقت) زخم های بسیاری بر من وارد شده است. ( عمه فروغ ) تمام لحظه های سعادت می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:8 توسط بهناز |
ساعت 3شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت:25سال پیش در همین موقع شب تو من و از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیم سوخته یافت ولی مادر دیگر این دنیا نبود بیاین تا هستن قدرشون رو بدونیم مامان خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:12 توسط بهناز |
با یه شکلات شروع شد ، من یه شکلات گذاشتم توی دستش ، اونم یه شکلات گذاشت توی دست من .
من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرم رو بالا کردم ، سرش و بالا کرد دید که منو میشناسه . خندیدم . گفت دوستیم ؟ گفتم دوست دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی تا نداره ... گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه ، تا نداره . گفت قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده میشن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم . خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت می خوای یه تا بکش . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی زارم . نگام کرد نگاش کردم .باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید ...
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونی بزاریم . گفتم باشه تو بزار . گفت شکلات . هربار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه ؟ گفتم باشه .
هربار یه شکلات می زاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من ... باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوسته دوست ...
من تندی شکلاتم رو باز می کردم میزاشتم توی دهنم و تنده تند می مکیدم . می گفت شکمو . تو دوست شکموی منی . و شکلاتش رو میزاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ . می گفتم : بخورش . می گفت : تموم میشه .می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد . من همشو خورده بودم .گفتم : اگه یه روز شکلاتت رو مورچه ها بخورن یا کرما ، اون وقت چکار می کنی ؟ گفت مواظبشون هستم . می گفت : میخوام نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستیم . و من شکلاتم رو می زاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره .
یکسال ، دوسال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سالش شده . اون بزرگ شده . منم بزرگ شدم . من همه شکلاتم رو خوردم ، اون همه شکلاتش رو نگه داشته . اون آمده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمی گردم . من که می دونم میره و بر نمی گرده . یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : این برای خوردنه . یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت . یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش . هردوتا رو خورد . خندیدم . می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتام رو خوردم اما اون هیچکدومش رو نخورده . حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چکار می کنه .
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:9 توسط بهناز |
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:10 توسط بهناز |
سلام بچه ها این ماه رو به همگی شما دوستانم که همیشه با من همراه بودین و به من لطف داشتین تسلیت میگم هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین را اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه ( به نظر شما این بهترین راه نیست؟) وقتی که صحبت از عشق میاد همه ما ذهنمون به یه عشق زمینی با جنس مخالف متمرکزمیشه ولی اگه یه کم به خودمون و آرامش خودمون فکر کنیم میبینیم که میشه عاشق چیزای قشنگه دیگه هم شد.( مگه نه؟) فرشته از سنگ می پرسه : چرا ازخدا نمی خوای که تو رو انسان کنه؟ سنگ میگه: هنوز انقدر سخت نشدم که انسان بشم .( یعنی واقعاً دل انسان از سنگم سخت تره ؟) دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست، اسراف در محبت است.( اینو دیگه راست میگه، پس سعی کنین اسراف نکنین، باشه؟) می گی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری بالا سرت می گی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف و نداری می گی عاشق پرنده هایی ولی میندازیشون تو قفس می گی عاشق گلهایی ولی خیلی راحت از شاخه جداشون میکنی انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقمی؟؟؟ مرگ از زندگی پرسید : این چه حکمتی است که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟ زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد.!!( اینو بدونین زندگی میگذره و دنیا تموم میشه. این اون دنیاست که واستون می مونه پس عشق رو خط نزنین، منظورم عشق به خدا رو خط نزنین، باشه؟)
ما لحظه ها رو میگذرونیم تا به خوشبختی برسیم ولی افسوس که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم.
(مواظب خوشبختیاتون باشین، یه موقع از دستشون ندینا!!)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:14 توسط بهناز |
مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند
که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد
می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی
داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد
یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.
سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:48 توسط بهناز |
خدا نصیب هیچکی نا رفیق نکنه زمین گرمم کمته، کمته اتیش خدا بوسه ی مرگ و بچشی بندت بشه جدا جدا زمین گرمم کمته، تو که می گفتی من سرم کی میشه اون گلوتو با دشنه نامردی ببرم تو که ندیدی خورشیدو پس چرا می خوای بتابی مگه تو فردا نمی خوای تو یه وجب جا بخوابی اخه چیکار کرده با من ریشمو از جا میکنه وقتی که نفرین میکنم بر میگرده خودمو می زنه هر کاری می خوای میکنی زل میزنی میگی اینو باش زخم زبونم که زدی حالا دیگه نمک نپاش یه جوری حرفم میزنی که من ازت بدم بیاد اخه یه ذره فکر کنی کی دیگه حالا جز من میاد حالا هر جا نشستی پای هر کی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود آخه این قلب خسته پای یکی نشسته اما بدون نمی دونست که می خواد بشکنه خیلی زود،خیلی زود اخه این زخم کاری چرا اروم نداری چرا میسوزی و می سازی و می گی دردی نداری بگواخه بگو درد نفرین تو از درد این زخم کاری حتی دردایی که تو تو زندگی خود داری بدتره ای دو رو گوشاتو وا کن می شنوی صدای خورده های من صدای پررو که میگه دلت می خواد بازم بزن یادته بردی باخودت این دلمو باز اسیری خیالت و راحت کنم نمی میرم تا نمیری تو که واسه مردم همش اسمون بی دریغی باید بگم خدمتتون نا رفیقی نارفیقی یادم نمیره حرفاتو یادم نرفته تا هنوز یادمه اتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز هر کاری می خوای میکنی زل میزنی میگی اینو باش زخم زبونم که زدی حالا دیگه نمک نپاش یه جوری حرفم میزنی که من ازت بدم بیاد اخه یه ذره فکر کنی کی دیگه حالا جز من میاد حالا هر جا نشستی پای هر کی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود آخه این قلب خسته پای یکی نشسته اما بدون نمی دونست که می خوادبشکنه خیلی زود خیلی زود اخه این زخم کاری چرا اروم نداری چرا میسوزی و می سازی و می گی دردی نداری بگواخه بگو درد نفرین تو از درد این زخم کاری حتی دردایی که تو تو زندگی خود داری بدتره ای دو رو 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:54 توسط بهناز |
من تو رو تو آسمونا توی ابرا پیدا کردم اسممو کنار اسمت راهی قصه ها کردم تو رو پیدا کردم اما گم شدم خودم تو چشمات من چه ساده من چه آسون شدم بازیچه دستات تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای برای پیرهنی رو نرم تن تو از تن شب همه مهتابشو چیدم هر چی که عطر گل یاس تو دنیا همه با عطر تنت اندازه دیدم واسه تصویر نگاهت آسمون ستاره جم بود برای بیان چشمات غزل و ترانه کم بود تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای شعر یعنی بهترین مرد و زن دوست یعنی وحشت تنها شدن دست یعنی هدیه ای از ته دل عشق یعنی قایقی مانده به گل بوسه بوسه ............ بوسه یعنی فاصله خنده خنده ................خنده یعنی حادثه گریه گریه ................گریه یعنی فاجعه بوسه بوسه................بوسه یعنی زلزله بوسه بوسه.............بوسه یعنی حوصله خنده خنده .................خنده یعنی حادثه گریه گریه ..................گریه یعنی فاجعه روز یعنی چشمه خیسی پشت در چشم یعنی آلبومی از یک سفر راه یعنی شوق رفتن تا سحر روح یعنی بازی از سر باز از سر بوسه بوسه.......بوسه یعنی زلزله بوسه بوسه......بوسه یعنی حوصله خنده خنده ...........خنده یعنی حادثه گریه گریه ..........گریه یعنی فاجعه ابر یعنی حسرت یک روز خوب خوب یعنی لحظه ی پیش از غروب بغض یعنی آخر حسرت خوشی آه یعنی فصل پروانه کشی یار یعنی زیر باران چتر باز جفت یعنی سایه یک سرو ناز بوسه بوسه.......بوسه یعنی زلزله بوسه بوسه......بوسه یعنی حوصله خنده خنده ..........خنده یعنی حادثه گریه گریه .........گریه یعنی فاجعه
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:31 توسط بهناز |
آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
لالایی برات بخونم، تا شاید خوابت بگیره؟
اگه از خواب نپریدی، توی خواب خدا رو دیدی
یه جوری بپرس ازش که: دلامون چرا اسیره؟
باز که چشماتو نبستی، ببینم باز که نشستی
می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتره بدونی صبق اصل مهربونی
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیره
چشای تو شده خسته، بغض آرزوت شکسته
اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره؟
بهتره بیدار نشینی توی خواب اونو ببینی
واسه ی دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره
خوش بحال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
التماس بی گناها پیششون چقد حقیره!
نه به فکر عطر یاسن، نه به فکر التماسن
خنده دار واسشون که دل ما یه جایی گیره
چی بگم؟ شبم تموم شد، ندیدم اونو حروم شد
کاش می دونست یکی اینجا بدجوری واسش می میره
کاشکه بود یه قطره بارون واسه طرح نامه هامون
به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:5 توسط بهناز |
به خدا گفتم : خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
...
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از تو می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف می زنی؟...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:33 توسط بهناز |
زمانش رسید آرامش ابدیست دستهایم در آغوش خواهند کشید نهال های لرزان و هراسانی بودند زیبا خواهند شد و خواهند دید ... زمانش رسید پیش از این مشت هایم را از بذر گلهای وحشی پر می کنم می دانم ...می دانم مادر زمین مرا تنگ در آغوش خواهد فشرد آنچنان که تنهایی از پیکر ام رخت بربندد و در اعماق گم شود دستهایم خواهند رویید و سر انگشتانم از دهان غنچه با تو سخن خواهند گفت اندکی تا پایان فصل زایش
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:13 توسط بهناز |
اينجا که من ايستاده ام ، آغاز هيچ است پايان همه چيز . حفره ای به وسعت يک دل می تپد . جهنمی سرد بیش نیست ... حتی مرگ هم برايم ناز می کند آغاز هيچ است و پایان همه چيز . آخرین بار که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی؟ گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است.
و
جايي که در سينه ها ،
و پناه بازوان ،
"جايي که مي خندی اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آوری "
"و مي گريي اما تمامی اشک های خود را فرو نمی ريزی "
جايي که اين حقيقت تلخ جاریست .
که عشق و آرامش دروغی بيش نيست .
جايي که من ايستاده ام
اينجا...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:13 توسط بهناز |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:12 توسط بهناز |
اومدی تو رویاهام تو خیالم اومدی تو قلب من بزرگ شدی. مهربون شدی شباپیش من بودی تاکه خوابم ببره توی خواب دست توروتوی دستام می دیدم با من همزبون شدی با هم هی می خندیدیم اما یک روز که خودت گفتی به من :- منو خاطرت می یاد؟ رویاهام خراب شدن و توخودت اینجایی و من توی تورویاهاموبیشترازتومی شناسم اونقده غرقت شدم که ترو نمی شناسم از تو حتی ذره ای نمی دونم من حالا یادم می یاد که یروز گفته بودی: - من می ترسم که یروزغرق رویاهای من منو از یاد ببری
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:54 توسط بهناز |
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن همين خاموشيم را بيني و سر در گريباني زندگی به من اموخت چگونه اشک بریزم. اگر ادمی زندگی را دوست داشت! چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
چه طوفانهاست در جانم نميداني نميداني
مرا جان بر لب آيد گر پريشان خاطرت بينم
زحال من چه مي پرسي كنون با اين پريشاني
به درمان دلم يكدم نمي كوشي نمي كوشي
ز چشمم اشتياق دل نمي خواني نمي خواني
در اين دريا من آنروزي كه اين كشتي رها كردم,
.چه روشن ديدم اين شبهاي وحشتزاي طوفاني ...
ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم.
زندگی به من اموخت چگونه دوست داشته باشم.
ولی به من نیاموخت چگونه فراموشش کنم.
هرگز در اغاز تولد نمی گریست....
خيس و خسته به خانه بيا
نمي خواهم شاعر باشي... باران باش!
همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست,
چه سرخ, چه سبز و چه غنچه!...
ما هم اسر جرعه جانانه بوده ایم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
روزی ندیده ایم،بلبل و پروانه بوده ایم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن.
ما هم اسیر جرعه جانانه بوده ایم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:53 توسط بهناز |
از بس همه مرد م د نیا بعد از سلامهای مرسوم سرزمین خودشان حال همد یگر را پرسید ند من یکی که دیگه خسته شدم . اگر حالت را می دانستم که برایت نامه نمی نوشتم ؛ تو هم اگر خواستی بدانی......... بگذریم . جایی خواندم که یکی دانا تر از ما گفته بود ؛ درد ناکتر از بیماری عشق را هیچ حکیمی به چشم ندیده است و انسان د چار هر درد سختی هم باشد ؛ و درد عشق او بر تمامی د رد های دنیا برتری دارد . گفتند شنید م اما ما که ند ید یم ونه شنیدیم ؛ بگذریم............. شاید اگر انتظار پاسخی برای این نامه داشته باشم لازم است عنوان یک نامه بی جواب دیگر را سر فصلش کنم ؛ اما یک ندای درونی به من هشدار می دهد یک نامه بی جواب تنها محض خاطر دیدار اول بوده و بس ؛ باز هم بگذریم ..........اینگونه که من از و تو از همه چیز بگذ ریم حتی از آن هایی که گذشتند در محضر عشق گناهی نا بخشود نی است.از عصر لیلی و مجنون بسیار گفته اند ؛ گفته اند که خواستن توانستن است . اما زیباتر آن است که نخواستن نیست ؛ تنها نخواستن است. بهتر از تو می دانم و آسان تر از تو پیش بینی می کنم که بعد از خواندن این چند سطر آشفته تا چند روز چگونه می شوی تا دوباره تحملم تمام شود و با چند پرسش و یک تو را به خدا ؛ این بار هم ببخش ؛ تمامیش کنم و تمام حرف ها یی را که با هزار امید وآرزو سنگفرش سپیدی این نامه بی گناه کرده ام یک بار دیگر راهی د یار فراموشی کنم وآخرش به این پر سش که: (این حرف ها یعنی چه؟) هم یک پاسخ رها کننده دهم اما پیش از تکرار این حاد ثه می پرسم چرا؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:53 توسط بهناز |
زمان از كنار انسان نميگذرد انسان از كنار زمان ميگذرد زمان چيزي بيش از يك قصه خواندني يك پيكره سنگي ديدني نيست حركت محصول اراده است زمان بدون اراده بدون هدف بدون آرزو بدون تازگي بدون دگرگوني هاي نا منتظر يك پيكره سنگي بيش نیست اما همه چيز زير سلطه زمان است وتو ديگر نيستي به ابزار بي اراده در دست زمان تبديل شده ای زماني كه تهاجمش هميشه حسرت را تبليغ می کند حسرت به خاطر گذشته هاي باز نيامدني زمان دروغ ميگويد حرف زمان را باور نكن (زمان را باورنکن) طب روزگار ما عشق را با قدرت اهريمني خويش ردمیکند اگر ميخواهي عاشق خوبي باشي يا خوب عاشقت باشد حتي در نو جواني سني كه عشق چيزي جز برق نگاه و لمس دست و تشنگي لبها نیست به خويشتن بياموز كه عليرغم همه دل مشغولي ها بچه ها را با همه پهناوري بيكران قلبت عزيز بداري اين كار به آساني شدني است عاشق شدن مسئله نيست عاشق ماندن مسئله است بقاي عشق نه بروز عشق هر نوجواني هم گرفتار هيجانات عاشقانه ميشود اما آيا واقعا عاشق هم ميشود عاشق هم ميماند عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش عشق قيام پايدار انسانهاي مقتدر است در برابر ابتذال با اين وجود عشق يك كالاي مصرفي است نه پس انداز كردنی نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستارهچين برکههای شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيدهام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسهات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستارهها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب میشود
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:52 توسط بهناز |
در عالم عشق من هنوز هم شاهزاده زيباي رؤياهاي پاکم را به خاطر دارم شاهزاده اي که تاجي صورتي از عشق من بر سر و گلبرگي و گلبرگي از آرزوهاي من را بر تن داشت،شاهزاده اي که من عاشق را محصور کرده محصور زنداني به نام عشق در اين زندان يکه و تنهابه گوشه اي مي خزم وبه گذشته مي انديشم و با خود مي گويم: در عالم عشق در خاطره مااولين ديدار به بهار مي ماند تابستان گرمي تمناهاست پاييز،انتظار مي ماند وآن سوز که سرماي زمستان است،مارا به فراق مي ماند واز ما چون زمان عاشقي بگذشت افسانه به روزگار مي ماند.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:27 توسط بهناز |
*می تونم یه چیزی بهت بگم ؟ مطمئن باش که از ته قلبم میگم . همیشه از خدا می خواستم که تو زندگیم یه همراه خوب بهم بده همراهی که همیشه کنارم باشه و بتونم باهاش ارتباط بر قرار کنم خدا یکیشو به من داد .......... مال من نوکیاست مال تو چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ *به ترکه می گن قبله کدوم طرفه ؟ میگه کجا رو بهتون آدرس دادن ؟؟ *لره تلویزیون می خره بعد کنترلشو پس میاره به صاحب مغازه میگه بیا داداش این ماشین حساب توش بود ما حرومی بهمون نمیاد . *ترکه میره مانور از هواپیما می پره چترش باز نمیشه . میگه خدا رحم کرد مانور بود . *به ترکه میگن چرا سی دیت انقدر خش داره ؟ میگه آخه زیره قسمت های مهم خط کشیدم *از ترکه می پرسن چرا جورابات یه لنگش قرمزه یه لنگش آبی ؟ میگه : والله خودمم توش موندم . یه لنگه مثل همینم تو خونه دارم . *ترکه دیش ماهوارشو میذاره رو پشت بوم روش می نویسه کولر . *یه شب ترکه بالا پشت بوم میخوابه سردش میشه پا میشه در پشت بومو میبنده . *به لره میگن چرا زنبورها انقدر گل می خورن ؟ میگه : والله حتما دروازبانشون ضعیفه . *هی اس ام اس برو پیش اون کسی که بهش فکر می کنم اگه کار داشت مزاحمش نشو اگه خوابیده بود آروم ببوسش اگه تو رو خوند بهش بگو خیلی دوسش دارم *ماهی قرمز کوچکی هستم در دل شیشه ای تو ..... مواظب باش دلت نشکنه که من میمیرم . *فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدس آوری و .... بدس آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی . *جدید ترین آهنگ بنیامین به نام ترمینال تهران .................سمنان ..................گیلان ............. گرگان ...........نمیای ...........نمیای.................نمیای بندر خلوت ............بندر حرکت *الو ...الو... الو برج مراقبت ؟ اجازه ی فرود اضطراری می خواستم !! . . . می خواستم بدونم تو فرودگاه قلبتون جا برای نشستن من هست ؟؟؟؟ *برو به جهنم . . . . . . چون فقط تویی که می تونی بهشتش کنی . *ببین من یه آواره سراغ دارم هیچ جا راش نمیدن ....... می خوستم ببینم شما قلبتون مستجر نمی خواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ *ترکه باباش میمیره می خواسته خاکش کنه جو می گیردش بار اندازش میکنه . *به ترکه می گن با هنداو نه جمله بساز میگه : هند اونه که بغل پاکستانه. *ترکه زنگ می زنه 118 میگه : یه 110 بفرستین بقیشم آدامس بدین . *ترکه خالی می بنده که 10 بار رفته چین . دوستاش بهش می گن : یه خیابون تو چین نام ببر میگه خیابون شهید بروسلی . *حسن کچل بعد از 30 سال میره مو میکاره اسمش برای حج واجب در میاد . *به لر میگن چند تا تن ماهی نام ببر . میگه تن جنوب ، تن چابهار ، تن سیکارو ، تن پیر ، تن پیغمبر ، تن هر کی دوست داری دست از سر من بردار . اصفهانیه خونش آتیش میگیره یه تک زنگ می زنه آتش نشانی . *یه روز غضنفر با اتوبوس داشته می رفته مسافرت شب توی اتوبوس میره یه چیزی رو در گوش راننده میگه بر می گرده راننده رنگش می پره . بعد از چند دقیقه دوباره میره پیش راننده و... بعد از چند لحظه راننده با عصبانیت میزنه بغل همه می پرسن چی شده ؟ راننده می گه : بابا یکسره به من میگه چپش کن تا بخندیم . *ترکه کلاس زبان می رفته بهش خبر میدن بابات مرده میگه : او شت ( یعنی لعنتی ) *ترکه یه هزاری میندازه توصندوق صدقات تا شب هرکی میاد صدقه بده میگه برو داداش من حساب کردم . *از وقتی تو رفتی چراغ های خونمون خاموش شده ...........آخه نفت و واسه چی برداشتی و رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ *یه روز ترکه لباس مشکی خاکی پاکی تنش بوده یه نفر بهش رسید و گفت : چی شده ؟ ترکه گفت : مادر بزرگم به رحمت خدا رفته همین الان دفنش کردیم گفت : چرا لباست خاکیه ؟ ترکه گفت آخه خیلی مقاومت کرد . *به ترکه میگن خیلی آقایی میگه ما بیشتر . *به ترکه میگن چرا قبض آب و برق و دوست داری ؟ میگه چون پشتش نوشته مش ترک گرامی . *ترکه نوشابه می خره گازشو می گیره میره شمال . *یه ترکه رو می خواستن مسیحی کنن رو تخت می خوابوننش کلی چیز تو گوشش می خونن بعد میگن پاشو تو مسیحی شدی وقتی می خواد از جاش بلند شه میگه : یا علی . *به ترکه می گن با آش جمله بساز . میگه:محمدیاش صلوات *می دونی فرق حوا با بقیه زن ها چی بود ؟ اون تنها زنی بود که شوهرش آدم بود . *می خواستم اسمتو روی سینم خال کوبی کنم ترسیدم صدای قلبم اذیتت کنه . *ترکه دور فلکه رو زیاد دور میزنه هرز میشه . *ترکه خودشو تو آیینه میبینه میگه این چقدر آشناس . بعد از 1 ساعت فکر کردن میگه : آهان این همونپدر سگیه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من *به ترکه می گن اسمت چیه ؟ میگه حمزه ولی تو خونه شیش کوچولو صدام میکنن *ترکه میره دیسکو همه پولاشو شاباش میده *ترکه خوابش سنگین بوده تختش میشکنه . *ترکه داشته با بچش گرگم به هوا بازی می کرده جومی گیردش بچشو می خوره . *ترکه میره مکه و بر میگرده ازش می پرسن چطور بود میگه : والله خیلی سنگ خوردم ولی هر جور بود ماچش کردم .(حی جمرات-سنگ پرت کردن به شیطان) *ترکه لامپ خونش می سوزه بهش پماد سوختگی میزنه. * ترکه می گن در روز نون چی می خوری؟ می گه صبح 2 لواش ظهر 1 تافتون بعد ظهر 4 تا سنگک شب هم 2 تا لواش!! میگن : پس بربری کی می خوری؟ می گه پس فکر کردی اونارو با چی می خورم؟ *یارو ميخواد به دختره تيكه بندازه ميگه در قلب مني هرگز... *يك ژايني بعد از 15 سال به يك مورچه ياد ميده كه با چوب غذا بخوره بعد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشان بده مردم هم دور تادور ميايستن تا نگاه كنند يك تركه داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب وايستادن و يك مورچه هم اون وسط هست ميره باپا مورچه رو له ميكنه ميگه اخه مورچه هم ترس داره *تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه، (طبعاً) هرچي ميزده كبريت مادرمرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، ايلده همين پنج دقيقه پيش روشن شد!!! *یه اصفهانی با برق خونه همسایشون خودکشی میکنه *ترکه نون بربري مي خره از جلو لواشي رد مي شه مي بينه نونها دارن تو دستگاه مي چرخن مي گه: اقا چقدر مي گيري اين بربري منم يه دور سوار بشه؟ *یه ترکه داشت با یه خره شطرنج بازی میکرد یکی دیگه رد میشه میگه عجب خر باهوشی ، ترکه میگه زیاد هم باهوش نیست یک یک مساوی هستیم. *يه ترك ميفته داخل چاه داد ميزنه كمك يه نفر طناب ميندازه پايين تركه رو ميكشه بالا ميبينه مرده بعدا معلوم ميشه طناب رو بسته دور گردنش *يه روز يه مجلس عزا داري بوده بين ترک ها و لر ها شيخ مي گه : برقها رو خاموش کنيد مي خوام ببرمتون کربلا . وقتي برقها مي ياد مي بينن لر ها چمدون به دستن . مي پرسن پس ترکها کجان؟ مي گن اونا تو ترمينال منتظرن *ترکه با دوست دخترش تو ماشين بودن ميبينه جلوتر ايست بازرسيه! قبل از ايست بازرسي به دوست دخترش مي گه:تو از ماشين پياده شو بعد از ايست بازرسي بگو مستقيم تجريش که من دوباره سوارت کنم.. بعد از ايست بازرسي دختره يادش ميره بگه تجريش ميگه: ونک. ترکه ميگه شرمنده مسيرم نميخوره *مسابقه بربري خوردن بوده و قرار بوده هركي 100 تا بربري بخوره بهش 1000000000 دلار بدن خلاصه ركورد به 65 تا بربري ميرسه و نوبت به يه تركه ميرسه ! تركه ميگه من برم پشت اون پرده و برگردم بعدشم مياد و 100 تا بربري ميخوره !!! جايزشو ميدن و ميپرسن حالا بگو پشت اون پرده چكار كردي؟؟ تركه هم ميگه : هيچي بابا رفتم تمرين كنم ببينم ميتونم 100 تا بربري بخورم يا نه؟؟!!!!! *جشنواره فيلم اصفهان 1- دو نفر با يك تخم مرغ ! 2- تا حالا موز خوردي؟ ! 3- 10 نفر زير يك چتر ! 4- من هوشنگ 15 تومان دارم ! 5- ديشب باز هم پيتزا خوردم *دو تا خجالتي با هم ازدواج ميكنند.بچه شان آب ميشه *ترکه ميخواسته هواپيما دزدي کنه.ميره به خلبانه ميگه برو لندن يارو ميگه نميرم.ترکه ميگه خب برو دبي.يارو ميگه نميرم.ترکه ميگه پس برو اردبيل يارو ميگه نميرم.بعد ترکه بابا حد اقل بده يه بوق بزنيم!!! *ترکه میره جبهه فرداش بر میگرده میگن چرا برگشتی؟ میگه پدر سوخته ها به قصد کشت تفنگ بازی میکردن. *كرده رو ميندازن جهنم روز بعد ميبينن هيچ كس تو جهنم نيست ميرن تحقيق ميكنن ميبينن كرده همه رو قا چاقي وارد بهشت كرده *اختراع ترکا مي دوني چيه؟ چراع قوه با باطري خورشيدي *ببخشين که اين موقع مزاحم شدم. يه سوال داره مثل خوره روحمو ميخوره:: پدر پسر شجاع قبل از اينکه پسر شجاع به دنيا بياد اسمش چي بوده؟؟؟!!!... *ترکه برف پاک کن ماشینشو می زنه هیپنوتیزم میشه
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:22 توسط بهناز |
منم وبارون نم نم بایه اسمون غریبی شب خالی ازستاره پررویاهای سیبی خواب شیرین توومن توی یه دشت شقایق دست ماتودستای هم دوتادلداده وعاشق یه خیال شکلاتی سرتوروشونه من حس شاعرشدن وازتب عاشقی سرودن اوج زیبایی دنیاباتوبودن چه قشنگه اسمون زندگیمون چه یه دست وابی رنگه طعم شیرینی گرفته لحظه به لحظه ی عمرم بارون هم داره می باره چیکه چیکه نازونم نم پرمیشه فضای عشق ازصدای قهقهه ی ما ازحسادت می سوزه بازدل عاشقای دنیا طعم خوبی داره بودن وقتی توباشی کنارم باتودشتی می شه ازگل خونه ی تیره وتارم خنده های نازنینت مثه اب نبات شیرینه حالت نگاه نازت به دل همه میشینه بوی یاس می پیچه توی کوچه باغ سبزرویام پرمی شه ازعطرحرفات گوشه به گوشه ی دنیام من وتوباصد هزارتاارزوی اب نباتی باتوزندگی شیرین ولحظه هامون شکلاتی اخ چه رویای محالی دخترغریب وبی کس طعم همچین شکلاتی تنهاتوخیاله وبس چشای قشنگ ونازت بامنه اماتو رویا یه خیاله عشق نابت ای توتاهمیشه دریا
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:20 توسط بهناز |
آن قدر قوی باش که بتوانی با روزگار رو به رو شوی. آن قدر ضعیف باش تا قبول کنی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام دهی. در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش. در مورد نیازهای شخصی ات صرفه جو و قانع باش. آن قدر عاقل باش تا قبول کنی که در مورد همه چیز آگاهی نداری. آن قدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی. اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی. آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی. برای این که دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدی را می گذاری مطمئن شو. با کسانی که به تو عشق می ورزندمهربان باش. از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بوی. و بالاتر از همه خودت باش! افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:5 توسط بهناز |
نفس کشیدن خوب است امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است
....
یک گوسفند می گفت : مععععععن
ولی من مدام می گفتم : تو,
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
...
ساعت می تیکد, ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه , دارم فکر می کنم مثلا , خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:41 توسط بهناز |
یا از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم انقدر ظریفی که با یه نگاه هرزه می شکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم ترسم این که رو تنت جای نگاهم بمونه یا روی تیشه چشات ٬ غبار اهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب حتی با یه بوسه می شکنی شکل همه ارزوهام تجسم خواب منی حتی با این که هیچ کس مثل من عاشق تو نیست پیش تو اینه ی چشام ٬ حقیره ٬ لایق تو نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:36 توسط بهناز |
ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري ؛ تا به حال نوشته بودم ؟ دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند .
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت ،
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرانده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .
و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .
به گمانم نه !
پس اينبار برايت مي نويسم که :
ميخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.
ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد.
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن کافي است.
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
دلتنگت شده ام به همين سادگي .
خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...
حال من میگم ایمانمان را تنظیم کنیم تا به مخصود عشق خدائی برسیم بهترین باشیم برای خود و عشق خدائیمان راستی بهترین نظر شما چیه ای دوستان خوش نویش منتظرم بنویس تا آرامش خدائی همه وجودت را سرشار از عشق کند خدای مهربون ممنون شما
نظر خود بر ما مدام کن
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:17 توسط بهناز |