تبليغاتX
عشق را خط نزن (عشق خدا)

عشق را خط نزن (عشق خدا)

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

سلام به دوستان گلم

من اومدم

با یه زندگی دوباره

و

یه سبک جدید از زندگی

تقدیم به شما که تو این مدت منو تنها نذاشتین

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:8 توسط بهناز |


كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم و ديگر كسی نگاه عاشقانه ای

به من نمی كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسی به جز تو

بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشی… كسی به جز تو لايق

من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمی به

من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسی نگاه

بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم تا با

دلی عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…!

اگه روزی دل من به جز تو عاشق كسی ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان

زندگی من است و پايان داستان عشق…!

كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند می شود تنها برای تو است … من به

جز تو به كسی ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت

دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو می

باشم…!

بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار

كن! افتخار كن چنين عشق و همدمی نصيبت شده است ، عشقی كه تا ابد

خواهد ماند

من مغرور شده ام ، مغرور عشقی كه به تو می ورزم شده ام، غرور من به

خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو می باشد … غروری كه پايانش رنگ آغاز

زندگی است

آهای عزيز من به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه

عاشقانی كه ديدم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب كرده ام

چون تو لايق آن هستی…! دوستت دارم تا آخرين نفس

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:22 توسط بهناز |


كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم و ديگر كسی نگاه عاشقانه ای

به من نمی كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسی به جز تو

بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشی… كسی به جز تو لايق

من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمی به

من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسی نگاه

بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم تا با

دلی عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…!

اگه روزی دل من به جز تو عاشق كسی ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان

زندگی من است و پايان داستان عشق…!

كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند می شود تنها برای تو است … من به

جز تو به كسی ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت

دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو می

باشم…!

بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار

كن! افتخار كن چنين عشق و همدمی نصيبت شده است ، عشقی كه تا ابد

خواهد ماند

من مغرور شده ام ، مغرور عشقی كه به تو می ورزم شده ام، غرور من به

خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو می باشد … غروری كه پايانش رنگ آغاز

زندگی است

آهای عزيز من به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه

عاشقانی كه ديدم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب كرده ام

چون تو لايق آن هستی…! دوستت دارم تا آخرين نفس

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:2 توسط بهناز |


خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقاروخیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمیذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

                                       خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:35 توسط بهناز |


زن "ريحانه آفرينش" ، در طول تاريخ همواره مورد بحث و توجه بزرگان واقع گرديده و ديدگاه هاي مختلفي در مورد او وجود دارد.
در مطلب ذيل مختصرا سخن بعضي از بزرگان در بيان جايگاه، مقام و ارزش زن ارائه گرديده است:

رسول اکرم (ص) : بهترين متاع دنيا ، همسر شايسته است .

حضرت علي (ع) : دختر ، فرزندي است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربي .

3- امام سجاد (ع) : بهترين ِ فرزندان شما دخترانند .

امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .

امام صادق (ع) : بيشترين خوبي در وجود زنان است .

امام خميني (ره) : از دامن زن است که مرد به معراج مي رود .

علامه اقبال لاهوري : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمايشگر پاکي ، نمونه عطوفت و چشمه عنايت است .
لامارتين : منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود.

امرسون : تمدن چيست ؟ نتيجه نفوذ زنان پاکدامن است .

« شيلر » شاعر انگليسي : هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است .
ناپلئون : اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسي پرورش مي داد ؟

آناتول فرانس : زن رسماً مربي مرد و مهّذب اخلاق اوست .

ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .

گوته : زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است.

برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است .

 

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .

دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .

پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .

هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .

عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .

محال است عاشق باشي و عاقل .

عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .

عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .

با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:6 توسط بهناز |


آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است

***************************************

ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست.
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست.
از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است...

***************************************

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا انقدر كوچيكه كه دوتا دل توش جا نميشه ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدانشو چون اين دنيا انقدر بزرگه كه ديگه پيداش نم کنی.

***************************************

يک نصيحت: مواظب خودت باش! يک خواهش: اصلاً عوض نشو! يک آرزو: فراموشم نکن! يک دروغ: تورو دوست ندارم!!، يک حقيقت: دلم برات تنگ شده!

***************************************

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

چه قدر دوست داشتم

تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر

*************************************

اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد،

سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني

************************************************

 دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است

ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند

*************************************

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني .
اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت
تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.

*************************************

همیشه باید عکس دوست پسرتو رو توی کیف پولت بذاری،هر وقت دچار مشکل بزرگی شدی، بهش نگاه کنی. اون وقت احساس می کنی هیچ کدوم از مشکلاتت به اندازه این یه دونه مشکلت نیست

*************************************

آري آغاز دوست داشتن زيباست
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

*************************************

دنيا را بد ساخته اند ...

کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...

کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...

و اين رنج است...... پس لعنت خدا بر این دنیا...

*******************************

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:49 توسط بهناز |


 

سکوت چیست به جز حرف های ناگفته

 

آیا دوباره من از پله های کنجاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

 

سهم من پائین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

آن ها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

 

ای سراپایت سبز

دست هایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار.

 

صدای نی لبکی را شنیده اید؟

که از دیار پری های ترس و تنهایی

به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها

ولای لای کوکی ساعت ها

و هسته های شیشه ای نور، پیش می آید؟

و همچنان که پیش می آید

ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند

و دست های کوچک بازیگرش

از حس گریه می ترکند.

 

 

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

 

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آن گاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

 

من سردم. من سردم و انگار هیچ وقت سرد نخواهم شد

 

ای یار ای یگانه ترین یار" آن شراب مگر چند ساله بود؟" ( یعنی شرابی که آن همه مرا گرم میداشت چنان که از فقدان آن این همه احساس سرما می کنم.( شراب عشق و محبت))

 

نگاه کن که در این جا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند.(ماهیان رمزسفر و عبور هستند)

 

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.( چون صدف جزصدای مبهم اعماق دریاها رو منتقل نمیکنه)

 

 

 

 

خطوط را رها خواهم کرد

شکل جسمانی، حیات را رها خواهم کرد.

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

حساب سال و ماه و هفته را نگه داشتن که از علایم زندگی است

و از میان شکل های هندسی محدود

جسم، حیات و لوازم زندگی

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

به پهنه هایی از وسعت که محسوس هستند، به پهنه های محسوس وسیع از قبیل تخیل، خاطرات،مراد زندگانی روحی و معنوی است.

من عریانم، عریانم، عریانم

و بی پیرایه صادق هستم و در این لحظه های حقیقت، در من دروغ و فریبی نیست.

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

مثل فواصل کلمات محبت آمیزو عاشقانه از فریب و ریا تهی هستم، صادق و بی پیرایه هستم.

و زخم های من همه از عشق است

و به دلیل همین عریانی(صداقت) زخم های بسیاری بر من وارد شده است.  ( عمه فروغ )

 

 

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:8 توسط بهناز |


ساعت 3شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت:25سال پیش در همین موقع شب تو من و از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیم سوخته یافت ولی مادر دیگر این دنیا نبود

بیاین تا هستن قدرشون رو بدونیم مامان خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:12 توسط بهناز |


با یه شکلات شروع شد ، من یه شکلات گذاشتم توی دستش ، اونم یه شکلات گذاشت توی دست من .
من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرم رو بالا کردم ، سرش و بالا کرد دید که منو میشناسه . خندیدم . گفت دوستیم ؟ گفتم دوست دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی تا نداره ... گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه ، تا نداره . گفت قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده میشن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم . خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت می خوای یه تا بکش . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی زارم . نگام کرد نگاش کردم .باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید ...
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونی بزاریم . گفتم باشه تو بزار . گفت شکلات . هربار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه ؟ گفتم باشه .
هربار یه شکلات می زاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من ... باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوسته دوست ...
من تندی شکلاتم رو باز می کردم میزاشتم توی دهنم و تنده تند می مکیدم . می گفت شکمو . تو دوست شکموی منی . و شکلاتش رو میزاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ . می گفتم : بخورش . می گفت : تموم میشه .می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد . من همشو خورده بودم .گفتم : اگه یه روز شکلاتت رو مورچه ها بخورن یا کرما ، اون وقت چکار می کنی ؟ گفت مواظبشون هستم . می گفت : میخوام نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستیم . و من شکلاتم رو می زاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره .
یکسال ، دوسال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سالش شده . اون بزرگ شده . منم بزرگ شدم . من همه شکلاتم رو خوردم ، اون همه شکلاتش رو نگه داشته . اون آمده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمی گردم . من که می دونم میره و بر نمی گرده . یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : این برای خوردنه . یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت . یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش . هردوتا رو خورد . خندیدم . می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتام رو خوردم اما اون هیچکدومش رو نخورده . حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چکار می کنه .

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:9 توسط بهناز |


 

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:10 توسط بهناز |


سلام بچه ها این ماه رو به همگی شما دوستانم که همیشه با من همراه بودین و به من لطف داشتین تسلیت میگم

 

 

هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین را اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه ( به نظر شما این بهترین راه نیست؟)

 

 

 

وقتی که صحبت از عشق میاد همه ما ذهنمون به یه عشق زمینی با جنس مخالف متمرکزمیشه ولی اگه یه کم به خودمون و آرامش خودمون فکر کنیم میبینیم که میشه عاشق چیزای قشنگه دیگه هم شد.( مگه نه؟)

 

 

 

فرشته از سنگ می پرسه : چرا ازخدا نمی خوای که تو رو انسان کنه؟ سنگ میگه: هنوز انقدر سخت نشدم که انسان بشم .( یعنی واقعاً دل انسان از سنگم سخت تره ؟)

 

 

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست، اسراف در محبت است.( اینو دیگه راست میگه، پس سعی کنین اسراف نکنین، باشه؟)

 

 

می گی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری بالا سرت

می گی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف و نداری

می گی عاشق پرنده هایی ولی میندازیشون تو قفس

می گی عاشق گلهایی ولی خیلی راحت از شاخه جداشون میکنی

انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقمی؟؟؟

 

 

مرگ از زندگی پرسید : این چه حکمتی است که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟ زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد.!!( اینو بدونین زندگی میگذره و دنیا تموم میشه. این اون دنیاست که واستون می مونه پس عشق رو خط نزنین، منظورم عشق به خدا رو خط نزنین، باشه؟)

 

 

 

ما لحظه ها رو میگذرونیم تا به خوشبختی برسیم ولی افسوس که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم.

(مواظب خوشبختیاتون باشین، یه موقع از دستشون ندینا!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:14 توسط بهناز |


 
استاد  با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و

مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند


که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد


می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی


داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد


یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق  نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.


 سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور

چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن

میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید

 تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد.

شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید

 این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای

 توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز

در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های

 بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی

میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا

داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در

قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود

 نور می آید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:48 توسط بهناز |


خدا نصیب هیچکی نا رفیق نکنه

زمین گرمم کمته، کمته اتیش خدا

 بوسه ی مرگ و بچشی بندت بشه جدا جدا

زمین گرمم کمته، تو که می گفتی من سرم

کی میشه اون گلوتو با دشنه نامردی ببرم   

تو که ندیدی خورشیدو پس چرا می خوای بتابی

مگه تو فردا نمی خوای تو یه وجب جا بخوابی

 اخه چیکار کرده با من ریشمو از جا میکنه

وقتی که نفرین میکنم بر میگرده خودمو می زنه

هر کاری می خوای میکنی زل میزنی میگی اینو باش

 زخم زبونم که زدی حالا دیگه نمک نپاش

 یه جوری حرفم میزنی که من ازت بدم بیاد

 اخه یه ذره فکر کنی کی دیگه حالا جز من میاد

حالا هر جا نشستی پای هر کی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود

آخه این قلب خسته پای یکی نشسته اما بدون نمی دونست که می خواد بشکنه خیلی زود،خیلی زود

اخه این زخم کاری چرا اروم نداری چرا میسوزی و می سازی و می گی دردی نداری بگواخه بگو

درد نفرین تو از درد این زخم کاری حتی دردایی که تو تو زندگی خود داری بدتره ای دو رو

گوشاتو وا کن می شنوی صدای خورده های من

 صدای پررو که میگه دلت می خواد بازم بزن

یادته بردی باخودت این دلمو باز اسیری

 خیالت و راحت کنم نمی میرم تا نمیری

تو که واسه مردم همش اسمون بی دریغی

 باید بگم خدمتتون نا رفیقی نارفیقی

یادم نمیره حرفاتو یادم نرفته تا هنوز

 یادمه اتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز

هر کاری می خوای میکنی زل میزنی میگی اینو باش

 زخم زبونم که زدی حالا دیگه نمک نپاش

 یه جوری حرفم میزنی که من ازت بدم بیاد

 اخه یه ذره فکر کنی کی دیگه حالا جز من میاد

حالا هر جا نشستی پای هر کی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود

آخه این قلب خسته پای یکی نشسته اما بدون نمی دونست که می خوادبشکنه خیلی زود خیلی زود

اخه این زخم کاری چرا اروم نداری چرا میسوزی و می سازی و می گی دردی نداری بگواخه بگو

درد نفرین تو از درد این زخم کاری حتی دردایی که تو تو زندگی خود داری بدتره ای دو رو

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:54 توسط بهناز |


من تو رو تو آسمونا

 توی ابرا پیدا کردم

 اسممو کنار اسمت

 راهی قصه ها کردم

تو رو پیدا کردم اما

 گم شدم خودم تو چشمات

 من چه ساده من چه آسون

 شدم بازیچه دستات

 تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای

برای پیرهنی رو نرم تن تو

 از تن شب همه مهتابشو چیدم

 هر چی که عطر گل یاس تو دنیا

 همه با عطر تنت اندازه دیدم

واسه تصویر نگاهت

آسمون ستاره جم بود

برای بیان چشمات

 غزل و ترانه کم بود

 تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای

 

 

 

شعر یعنی بهترین مرد و زن

دوست یعنی وحشت تنها شدن

دست یعنی هدیه ای از ته دل

عشق یعنی قایقی مانده به گل

بوسه بوسه ............ بوسه یعنی فاصله

خنده خنده ................خنده یعنی حادثه

گریه گریه ................گریه یعنی فاجعه

بوس